تبليغاتX
 یادداشت های مهسا

خاطرات اوباما: چگونه وارد دنیای سیاست شدم؟

 

 
"جسارت امید" کتابی است از باراک اوباما ، رئیس جمهور ایالات متحده امریکا. این کتاب اخیراً در ایران توسط "ابوالحسن تهامی" ترجمه شده و انتشارات نگاه نیز ان را منتشر کرده است.



کتاب ، روایتی است از فعالیت ها و خاطرات سیاسی اوباما که در آن به بررسی مسائل داخلی آمریکا نیز پرداخته می شود و نیز فرصتی است برای بازشناسی افکار ، اندیشه ها و شعارهای اوباما.

در این نوشتار ، بخشی از "جسارت امید" را که مربوط می شود به آغاز کار سیاسی اوباما -به قلم خودش - می خوانیم؛ آغازی دلسرد کننده ای که اوباما ، با جسارت ، بدان امید داد و نهایتاً به ریاست جمهوری آمریکا نیز رسید:


« از زمانی که نخست بار برای احراز مقامی سیاسی اقدام کردم نزدیک به ده سال می گذرد. آن موقع 35 ساله بودم، از به پایان رسانده دانشکده حقوق چهار سالی می گذشت، تازه ازدواج کرده بودم و روی هم رفته آدمی بی صبر و حوصله به حساب می آمدم.

در مجلس قانون گذاری ایالت ایلینوی یک کرسی خالی شده بود، و چندی از دوستان پیشنهاد کردند که خود را کاندیدای احراز آن کنم.
آنان فکر می کردند که کار من در جایگاه وکیل حقوق مدنی و ارتباط هایم از دورانی که سازمان دهنده امور اجتماعی را بر عهده داشتم مرا به کاندیدایی پر امید تبدیل خواهد کرد.
بعد از آن که موضوع را با همسرم در میان گذاشتم، وارد مسابقه انتخاباتی شدم و دست به کارهایی زدم که هر کاندیدای تازه وار به آن دست می زند: شروع کردم به حرف زدن با هر کسی که به حرف هایم گوش می داد. به جلسه های باشگاه های محلی و گردهمایی های اجتماعی کلیساها رفتم، به آرایشگاه ها و سالن های زیبایی سری زدم.

اگر در آن طرف خیابان دو جوان را می دیدم که در گوشه ای ایستاده اند، به سوی شان می رفتم و برگه های تبلیغی خود را در اختیارشان می گذاشتم. اما به هر جا که می رفتم مردم با جمله های متفاوت دو سوال کلیشه ای از من می کردند: "این اسم مسخره رو از کجا پیدا کردی؟"
و بعد می گفتند: "تو آدم خوبی به نظر میای، چرا می خوای وار کار نحس و کثیفی مثل سیاست بشی؟"

من با این پرسش ها آشنا بودم، از جنس همان پرسش ها که سالها پیش هم از من می شد؛ آن موقع که تازه به شیکاگو آمده بودم تا در محله های کم درآمد کار کنم. این پرسش ها نشانه هایی از بدبینی در خود داشتند، بدبینی نه تنها به سیاست که بدبینی به هر کار اجتماعی؛ این بدبینی را - دست کم در محله فقیرنشینی که من می خواستم نماینده اش شوم- پیمان شکنی نسلی از سیاستمداران موجب شده بود.

من در پاسخ به آن پرسش ها لبخندی می زدم به نشانه موافقت سری تکان می دادم و می گفتم که حق دارند شک کنند؛ اما در جهان سیاست مردان نیک هم بوده اند، و سنت های نیک سیاسی هم وجود داشته اند، که جنبش حقوق مدنی در شمار آنهاست. در جنبش حقوقی مدنی بود که مردم آگاه شدند ودیعه ای در وجود یکدیگر به امانت دارند که نه تنها باعث پراکندگی آنان نمی شود، که آنان را به یکدیگر پیوند می دهد و نزدیکتر می کند. و اگر تعدادی کافی از مردم به این حقیقت ایمان داشته باشند و به آن عمل کنند، آنگاه نه تنها می توان دشواری های بسیاری را از پیش پا برداشت، که می توان کارستان ها به انجام رساند.

به نظر من اینگونه پاسخ ها قانع کننده می رسید، و گرچه اطمینان ندارم که همه شنوندگانم صحت استدلال مرا قبول کرده باشند، بی شک شماری کافی از آنان تحت تاثیر صداقت و شور جوانی من قرار گرفته به من رای داده بودند، وگرنه به مجلس قانون گذاری ایلینوی راه پیدا نمی کردم.

شش سال بعد که وارد مباره ای انتخاباتی برای ورود به سنای ایالات متحد شدم چندان از خودم اطمینان نداشتم.

به هر روی به نظر می رسید که انتخاب مشاغل من درست از کار درآمده بود. بعد از دو دوره که طی آن در اقلیت مجلس دست و پا می زدم، دموکرات ها اکثریت سنای ایالتی را به دست گرفتند و در نتیجه من موفق شدم لوایح بسیاری به تصویب برسانم، که ایجاد اصلاحات در نظام مجازات اعدام ایالت ایلینوی، تا گسترش برنامه ایالتی بهداشت کودکان را شامل می شد. به تدریس در دانشکده حقوق شیکاگو ادامه می دادم.

از این شغل کاملا راضی بودم و پی در پی برای سخنرانی در گوشه و کنار شهر دعوت می شدم. موفق شده بودم که نام نیک، استقلال و زندگی مشترک خود را حفظ کنم، زیرا همه اینها، از لحظه ای که قدم به پایتخت ایالتی گذاشتم، به خطر افتادند.
اما سالها با گذر خود خسارت هایی نیز بر جا گذاشتند. بعضی از این خسارت ها را البته باید نتیجه سن و سال بیشتر دانست. اگر توجه کرده باشید، هر سال که بر سن شما افزوده می شود شما را بیشتر و صمیمانه تر با کاستی های تان آشنا می کند- با نقطه های کور، با تکرار عادت های فکری که ممکن است ژنتیک یا مربوط به تاثیر محیط باشد، که به هر روی با گذر زمان بدتر می شوند، درست مثل آن پا گرفتگی هایی که منجر به کمردرد می شوند.

بعدها ثابت شد که آن کاستی ها را ناآرامی های کهنه ای در من ایجاد می کند، نوعی ناتوانی در قدرشناسی، یعنی نشناختن ارج رویدادهایی که از برابر چشمانم می گذشتند و هیچ عیب و ایرادی هم نداشتند. به تصور من این کاستی ها زاییده زندگی مدرن اند- و شاید هم بیماری بومی شخصیت آمریکایی- که بیش از هر جای دیگر در عرصه سیاست به چشم می آید. اما هنوز معلوم نشده است که این ویژگی را سیاست در انسان ها ایجاد می کند و یا آدم های دارای این خصیصه به میدان سیاست کشیده می شوند. ز
مانی شخصی به من گفت که آدم ها، یا می کوشند چیزی بشوند که پدرشان انتظار داشته باشند، یا می کوشند در زندگی خطاهای پدر را تکرار نکنند. تصور می کنم این گفته بهتر از هر چیز دیگری آن بیماری ویژه مرا توضیح دهد.

به هر روی در نتیجه همان بیماری بود که من تصمیم گرفتن با نماینده دموکرات و صاحب کرسی، در مبارزه های انتخاباتی 2002 به رقابت بپردازم.
آن رقابت بسیار ناپخته و فکر ناشده بود و من در آن به سختی شکست خوردم. از آن شکست های مفتضحانه ای که انسان را بیدار می کند و به او می فهماند که زندگی مجبور نیست مطابق برنامه ها و میل او بچرخد.
یک سال و نیم گذشت تا زخم های آن شکست کاملا بهبود پیدا کردند.

با یکی از مشاوران رسانه ها ناهار می خوردم، این شخص مدت ها بود مرا تشویق می کرد که برای سناتوری تکام ایالت (و عضویت کنگره) فعالیت کنم. از قضا این صرف ناهار برای روزهای پایانی سپتامبر 2001 برنامه ریزی شده بود. وی همچنان که به سالادش ور می رفت به من گفت: "حتما متوجه شدی که نحوه فعالیت سیاسی کاملا تغییر کرده، متوجه نشدی؟" با این که خوب می دانستم مقصودش چیست از او پرسیدم: "مقصودت چیه؟" و در آن لحظه هر دو سرمان را پایین بردیم و به روزنامه کنار دست او خیره شدیم. در صفحه اول روزنامه عکس بزرگی از بن لادن چاپ شده بود.

"یه نکبت واقعی، قبول نداری؟" بعد سر را به اطراف تکان داد و در ادامه گفت: "بدشانسی بدتر از این نمی شه، تو هم که نمی تونی اسمتو عوض کنی، رای دهنده ها به این جور چیزها مشکوک می شن. شاید اگر تازه کارتو شروع کرده بودی، می دونی، می شد یه اسم مستعاری چیزی روی خودت بذاری. ولی حالا دیگه ..." صدایش رفته رفته محو شد و به نشانه پوزش شانه هایش را بالا آورد و بعد هم پیشخدمت اشاره کرد که صورت حساب را بیاورد.

من در دل به او حق دادم، اما پذیرفتن آن امر مانند خوره ای به جانم افتاد. وقتی می دیدم سیاست پیشگان جوان تر در آن جاها که من شکست خورده ام موفق می شوند و به مقام های بالاتر می رسند و کارهایی بیشتر انجام می دهند، برای نخست بار در زندگی حرفه ای احساس حسادتی را تجربه می کردم.

آن ها لذت کارهای سیاسی- نیروبخشی بحث ها، گرمای دلپذیر دست فشردن ها و غرق در جمعیت شدن- در برابر امور پست تر این حرفه شروع به رنگ باختن کرد، اموری مانند پول گدایی کردن، رانندگی های دور و دراز به خانه بعد از آن هم که جشنی دو ساعت از برنامه دیرتر تمام شده بود، خوراک بد، هوای ناسالم، گفت و گوهای تلفنی مقطع با همسری که تاکنون با من مانده بود، ولی از بزرگ کردن بچه های مان به تنهایی کاملا دل زده شده بود، و کم کم به این فکر می افتاد که از من بپرسد اولویت های زندگی من چیست.

حتی قانون گذاری و تعیین سیاست ها، که در اصل مرا به کاندیدا شدن برای احراز این مقام (نماینده مجلس ایالتی) ترغیب کرده بود، به نظرم بسیار مبالغه آمیز و بسیار جدا از مبارزه های بزرگی می آمد که در سر امنیت، بهداشت و اشتغالزایی در سطح ملی جریان داشت.

رفته رفته شک و تردیدهای در مورد انتخاب شغل به دلم راه پیدا می کرد. احساس آن هنرپیشه یا ورزش کاری به من دست داده بود که بعد از سالها تمرین و کوشش برای رسیدن به هدفی والا، و بعد از بازی در تئاترهای کوچک یا گل زدن در تیم های محلی درمی یابد که با آن بخت و استعداد هرگز به بالیوود، یا لیگ های برتر ملی راه نخواهد یافت. هنگامی که آرزوی او برای رسیدن به هدف والا به حقیقت نپیوندد یا عاقلانه حقیقت را می پذیرد و به سراغ هدف های معقول تری می رود، و یا حقیقت را نمی پذیرد و سرانجام اش به تلخکامی و عربه جویی و وضعی رقت بار می کشد.

مطمئن نیستم که تمام مراحل انکار، چانه زنی و یاس را که خبره گان تجویز کرده اند پشت سر گذاشته باشم، ولی در برخی موارد به پذیرش رسیدم یعنی که حد و حدود خود و اخلاقیاتم را شناختم.

کار خود در مجلس ایالتی را از نو به زیر ذره بین گذاشتم و از اصلاحات و نوآوری هایی که باعث شان شده بودم احساس خوشنودی کردم. زمان بیشتری را به خانه اختصاص دادم، و شاهد رشد دخترانم شدم، و همسرم را به شادمانی کامل رساندم، و به تعهدات مالی دراز مدت مالی هم فکر کردم. به ورزش روی آوردم، کتاب های داستان خواندم (رفته رفته قدرشناسی در من ریشه بست) و قدردان گردش زمین به دور خورشید شدم. و دیگر، فصل ها آمدند و رفتند بی آنکه من برای آمد و رفت شان زحمتی کشیده باشم. و تصور می کنم همین پذیرش بود که فکر کج و کوله کاندیداتوری سنای ایالات متحد (کنگره) را به سرم انداخت.

برای درمیان گذاشتن این فکر با همسرم یک استراتژی آره یا نه طرح کردم. آن آخرین تیر ترکش برای محک زدن افکارم بود پیش از آنکه زندگی آرام تر، با ثبات تر و پر درآمدتری را پی بگیرم. و همسرم- شاید بیشتر از روی دلسوزی تا پذیرفتن استدلال هایم - موافقت کرد که در آن آخرین مبارزه انتخاباتی شرکت کنم. گرچه خاطرنشان کرد که چون زندگی با نظم و ترتیبی را برای خانواده مان ترجیح می دهد من در روز انتخابات الزاما روی رای او حساب نکنم.

من او را کاملا آزاد گذاشتم که از سیاهه بلند بالای نام رقیبان یکی را انتخاب کند و اگر خواست، به من رای ندهد. (در انتخابات قبلی) پیتز فورد جرالد ار حزب جمهوری خواه 19 میلیون دلار از ثروت شخصی خود را خرج کرده بود تا خانم سناتور کرول موزلی براون را شکست دهد و کرسی او را اشغال کند. فیتز جرالد محبوبیت چندانی نداشت، در واقع به نظر می رسید که او علاقه چندانی هم به سیاست ندارد. اما او هنوز پول بی حسابی در اختیار داشت و چون آدم درست کار و شریفی بود رای دهندگان خواهی نخواهی احترامی برایش قایل بودند.

از قضا کرول موزلی براون دوباره در صحنه ظاهر شد، یعنی که دوران سفارت اش در نیوزیلند به پایان رسید و بازگشت و در نظر داشت که کرسی از دست رفته را از نو تصاحب کند.

کاندیداتوری احتمالی وی نقشه های مرا با چراغ قرمز مواجه کرد. اما وقتی آن خانم تصمیم گرفت که خود را کاندیدای ریاست جمهوری کند، خیلی ها برای احراز آن کرسی سنا وارد مسابقه شدند. و زمانی که فیتز جرالد اعلام کرد علاقه ای به انتخاب مجدد ندارد، من در انتخابات مقدماتی خود را با شش حریف روبه رو دیدم، از جمله رییس دیوان محاسبات ایالتی که بازرگانی بود با یک انبار بزرگ پول؛ و رییس ستاد شهردار شیکاگو؛ و یک خانم متخصص امور بهداشتی که سیاهپوست بود و پول بی زبان فریاد می زد رقابت با او جایز نیست زیرا که رای سیاهان را نصف می کند و کوچک ترین امید پیروزی مرا بر باد می دهد.

اما بی توجه به تمام عوامل بازدارنده تصمیم گرفتم وارد آن مسابقه شوم. و وقتی چندین شخصیت مهم از کاندیداتوری من پشتیبانی کردند دل شوره ها را رها کردم و با شوق و نیرویی وارد میدان مبارزه شدم که فکر می کردم از آن بی بهره شده ام.

چهار کارمند استخدام کردم، همه باهوش و جوان، بیست و هفت، هشت یا سی و یکی دوساله، و همه با دستمزدهایی نسبتا ارزان و مناسب. دفتر کوچکی پیدا کردیم، سربرگ چاپ کردیم، چند خط تلفن و کامپیوتر گرفتیم. هر روز چهار پنج ساعت من به یاری رسان های عمده دموکرات زنگ می زدم و سعی می کردم به تلفن هایم جواب داده شود.

کنفرانس های مطبوعاتی ترتیب دادم که هیچکس به آنها نیامد. برای مراسم رژه روز سن پاتریک نام نویسی کردیم و ردیف آخر را به ما دادند. در نتیجه من و ده همراهم در خط پایان رژه با ماشین های نظافت شهرداری که به دنبال رژه روندگان می رفتند و آشغال ها را جمع می کردند و پوسترها را از تیرهای چراغ برق می کندند فاصله ای نداشتیم.

البته، به سفرهای بسیاری رفتم، خودم می راندم و بیشتر هم تنها، اول در شیکاگو ناحیه به ناحیه، و بعد در سطح ایالت از بخش به بخش و شهر به شهر. سرانجام در سراسر ایالت بالا و پایین رفتم. مایل ها و مایل ها از غله زارها، کشتزارهای لوبیا، خطوط آن و سیلوها گذشتم.

این راه و رسم چندان دل چسب و کارایی نبود. بی پشتیبانی ماشین سازمان دهی حزب دموکرات، بی فهرست کامل نشانی های پستی و یاری جویی از اینترنت، من فقط به دوستان و آشنایان متکی بودم که در خانه های شان را به روی هر کس ممکن بود بیاید باز کنند. یا ترتیبی بدهند که بازدیدی کنم از کلیساشان، از اتحادیه شان یا از باشگاه روتاری و دسته بریج شان. گاهی بعد از چندین ساعت رانندگی به جایی می رسیدم که فقط دو سه نفر کنار میز آشپزخانه ای انتظار مرا می کشیدند. من بایست به صاحب خانه ها اطمینان می دادم که تعداد قابل توجهی شرکت خواهند کرد و بایست از پذیرایی شان هم پیشاپیش تشکر می کردم.

گاه من در سراسر مراسم نیایش در کلیسایی می نشستم و کشیش حضور مرا فراموش می کرد، یا رییس اتحادیه ای به من اجازه می داد برای اعضا سخنرانی کنم و پس از پایان سخنرانی معلوم می شد اتحادیه تصمیم گرفته از کاندیدای دیگری حمایت کند.

اما اگر با دو یا پنجاه نفر روبه رو می شدم، اگر به ویلاهای مجلل، آپارتمان های کوچک و یا خانه های روستایی می رفتم، اگر مخاطبانم رفتاری دوستانه، دشمنانه و یا بی تفاوت داشتند، می کوشیدم که دهانم را بسته نگاه دارم و به حرف هایی که آنان داشتند گوش بدهم. و من گوش می دادم تا مردم از شغل شان بگویند، از کسب و کارشان و یا از مدرسه های محلی بگویند. از خشم شان نسبت به جرج بوش بگویند و از خشم شان نسبت به دموکرات ها: بگویند از سگ هاشان، از کمردردشان، از سال های خدمت شان در جنگ و از چیزهایی که از کودکی شان به یاد می آورند.

بعضی نظریه های پخته داشتند در مورد از بین رفتن مشاغل در بخش صنعت، یا درباره هزینه گران بهداشت و درمان. بعضی دیگر حرف هایی را که از رادیو و تلویزیون شنیده بودند تکرار می کردند؛ بعضی هم از بس گرفتار کارهای روزانه بودند توجهی به سیاست نداشتند و از آنچه در برابرشان روی می داد می گفتند: از کارخانه ای که بسته شده بود، از اضافه حقوق، از هزینه گران بنزین، از پدر یا مادرشان در خانه سالمندان، از راه افتادن کودک شان.

از این گفت وها که چندین ماه به درازا کشید نتیجه و بینشی خیره کننده حاصل نشد، اما آنچه بر من تاثیر گذاشت سادگی امیدهای مردم بود، و این که باور مردم از مرزهای ناحیه و نژاد و دین و طبقه می گذشت و فکر می کردی که همه جا یک باور جاری ست. بیشترین آنان فکر می کردند اگر کسی آماده کار کردن باشد باید کاری برایش یافت شود که مخارج زندگی اش را تامین کند. اینان تصور می کردند که مردم هر وقت دل شان درد می گیرد نباید اعلام ورشکستگی کنند. باور داشتند که هر کودک باید از امکان اصیل آموزش برخوردار باشد- یعنی که فقط مقداری حرف نباشد- و این که آن کودکان باید بتوانند به دانشگاه بروند، حتی اگر پدر و مادرشان دارا نباشند. آنان می خواستند ایمن باشند، ایمن از جنایتکاران و ایمن از هراس افکن ها (= تروریست ها)؛ آنها هوای پاک می خواستند و آب پاک، و می خواستند زمانی کافی در کنار فرزندانشان باشند و می خواستند هرگاه به سن پیری رسیدند بتوانند با سربلندی بازنشسته شوند.

نتیجه گفت و گوها چیزی جز این نبود. وگرچه همه می دانستند هر آنچه در زندگی به دست آورده اند نتیجه تلاش های خودشان بوده است، تصور می کردند که دولت هم می بایست کمک کند، البته از دولت انتظار نداشتند که همه مشکل های شان را حل کنند، ولی در عین حال می خواستند که دلارهای مالیات شان را به هدر ندهد.

من در پاسخ به آنها می گفتم که حق دارند: دولت نمی تواند همه مشکلات شان را حل کند. اما با تغییرهای کوچکی در اولویت ها می توان اطمینان حاصل کرد که همه بچه ها زندگی آبرومندی را تجربه کنند و مانند همه ما و در جایگاه یک ملت با چالش ها روبه رو شوند. بارها و بارها مردم به نشانه موافقت سرتکام می دادند و می پرسیدند چه کنند که همکاری داشته باشند. و بار دیگر که در جاده می راندم و نقشه راه را روی صندلی جلو گذاشته بودم تا به مقصد بعدی برسم از نو درمی یافتم که برای چه وارد کارهای سیاسی شده ام.حس می کردم که بیش از هر زمان دیگر در زندگی به شدت کار می کنم.

این کتاب مستقیما از گفت و گوهای سفرهای انتخابی من سرچشمه گرفته و رشد کرده است. برخوردهای من با رای دهندگان نه تنها تاییدی بر شایستگی مردم آمریکاست، بل به یاد می آورد که در قلب تجربه آمریکایی رشته آرمان هایی نهفته است که پیوسته وجدان عمومی ما را بیدار نگاه می دارد؛ رشته ای از ارزش های همگانی که به رغم تفاوت های مان ما را به یکدیگر پیوند می دهد؛ رشته امیدی پویا که تجربه های متفاوت مان از دموکراسی را کارساز می کند. این ارزش ها و آرمان ها تنها در تکه های مرمر یادمان ها و بناهای یادبود، عبارات کتاب های تاریخ توصیف نمی شوند که در روح و قلب بیش ترینه آمریکاییان همیشه زنده اند. و همان هایند که به ما غرور می دهند و الهام بخش مایند تا وظیفه شناس و فداکار باشیم.

من خطر این گونه سخن گفتن را می شناسم. در این دوران جهانی شدن و تغییرهای گیج کننده فن شناختی و در دوران سیاست ورزی های مرگبار، و جنگ های وقفه ناپذیر فرهنگی، به نظر نمی آید ما حتی دارای زبانی مشترک باشیم تا با آن از آرمان های مان گفت و گو کنیم، ابزاری کوچک تا به یاری آن به نقطه نظری مشترک برسیم که چگونه در جایگاه یک ملت مشترکا بکوشیم تا آن آرمان ها را آشکار کنیم. بیشترینه ما چندان باهوش هستیم که شگرد تبلیغ گرها، نظرسنج ها، سخنرانی نویس ها و خبره های اهل فن را بدانیم.

می دانیم که چگونه واژه های هیجان بخش پرطمطراق در استخدام هدف های خودخواهان درمی آیند. و می دانیم که بسیار احساست شریف به نام قدرت، مصلحت و عدم تسامح سرکوب شده اند. حتی کتاب های تاریخ دبیرستان های ما آشکارا گواهی می دهند که واقعیت زندگی آمریکایی از صورت افسانه ای آغازین اش چه حد تغییر کرده است.

در چنین حال و هوایی، هر نوع اظهار نظر قطعی در مورد آرمان های مشترک و یا ارزش های همگانی اگر خطرناک به شمار نیاید، ساده دلانه جلوه می کند. و چه بسا که آن را کوششی در جهت بی اهمیت جلوه دادن تفاوت های اساسی در سیاست و کارکرد بدانند و حتی گامی فراتر گذاشته، آن را وسیله ای برا خفه کردن اعتراض کسانی قلمداد کنند که چرخ نهادهای کنونی به آنان لطمه زده است.

به هر روی، استدلال من در این زمینه این است که چاره ای نداریم. هیچ نیازی نیست که نظرسنجی برگزار شود تا همه بفهمند بیشترینه آمریکاییان، از جمهوری خواه گرفته تا دموکرات و مستقل، بیزار شده اند از این سیاست و سیاست پیشگی که به صورت منطقه مرگ درآمده است، و در آن منافع گروهی کوچک فدای منافع جامعه می شود و اقلیت می کوشد تا ایدئولوژی خود را به نام حقیقت مطلق بر همه تحمیل کند. ما چه اهل ایالت های قرمز باشیم چه اهل ایالت های آبی از ته قلب بی صداقتی و بی انضباطی و بی شعوری را در بحث های سیاسی درک می کنیم و بیزاریم از آنچه صورت غذای تکراری گزینه های دروغی و عجق وجق است.

ما آمریکایی ها از سیاه گرفته تا سفید و قهوه ای، از مذهبی تا غیرمذهبی، به درستی احساس می کنیم که مهم ترین چالش های این ملت را نادیده می گیرند و اگر خیلی زود تغییر مسیر ندهیم ممکن است ما نخستیم نسلی باشیم که کشوری ضعیف تر و شکسته تر از آنچه را به ارث برده بودیم، پشت سر بگذاریم. اکنون، بیش از هر زمان دیگر در تاریخ جدیدمان به نوع جدیدی از سیاست نیاز داریم، سیاستی که روش های کنونی را برافکند و برپایه درکی مشترک سیاستی بنیاد کند که همه شهروندان را در کنار یکدیگر قرار دهد.»


 

نوشته شده توسط mahsa در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت


سوژه ها

معرفی زشت‌ترين سايت اينترنتی دنيا

 
گروهي از كارشناسان ادعا مي‌كنند كه در پي بررسي‌هاي اخير خود موفق به كشف زشت‌ترين سايت اينترنتي جهان شده‌اند.

"رايان دوكوئس " يكي از كارشناسان مركز تحقيقاتي WD Enterprises در اين خصوص گفت: گروه تحقيقاتي ما طي ماه‌هاي گذشته هزاران سايت اينترنتي را مورد بررسي قرار داد و در پايان مشخص شد، هيچ يك از اين سايت‌ها از Guidezilla زشت‌تر نيست.



به گفته دوكوئس، اين سايت اينترنتي شامل طراحي گرافيكي نامتوازن، نور ناكافي، رنگ‌هاي نامناسب، كليدها و ابزارهاي بد و ناكارآمد و اندازه نامناسب كلمات مي‌شود و بر اين اساس، زشت‌ترين سايت اينترنتي در جهان است.

دوكوئس در ادامه اظهار داشت: با توجه به رشد روزافزون اينترنت و سايت‌هاي اينترنتي، براي ما بسيار عجيب است كه چرا همچنان برخي سايت‌ها با اين كيفيت در اختيار كاربران قرار مي‌گيرند. جالب است بدانيد، مديريت زشت‌ترين سايت دنيا را شركت ما برعهده دارد و ما تاكنون نمي‌دانستيم كه اين سايت اينترنتي را با اين شرايط در اختيار كاربران مي‌گذاريم.

مديران سايت آمريكايي Guidezilla.com با انتشار اين خبر، هم‌اكنون تلاش مي‌كنند ضمن بهبود نحوه استفاده از ابزارهاي داخلي سايت، ابزارهاي ناكارآمد را از داخل آن بردارند و طراحي گرافيكي آن را نيز تغيير دهند.

نخستين ساندويچ فروشى‌هاى ايران

 



كمتر كسي مي‌داند اما «مغازه خزر»، ابتداى خيابان استانبول پس از چهارراه فردوسى- استانبول- نادرى اولين ساندويچ فروشي ايران بود.

مغازه‌اي در پاساژ كه مدتي بعد در طبقه زيرين آن رستورانى افتتاح شد كه در آنجا چند نوع غذا مثل سوسيس سرخ كرده يا مغز گوسفند يا كتلت يا شير ماهى را همراه با توده‌اى از سيب‌زمينى پوره خوشمزه كه روى غذا و سيب‌زمينى سس گوجه فرنگى يا كچاپ هم مى‌ريختند به بهاي نازل هر پرس شش قران و بعدها ۱۲ ريال و در دهه 40، ۱۸ريال! مي‌فروختند.

آنجا محل جمع شدن و سخن گفتن و وقت گذراندن شعرا، نويسندگان، روزنامه‌نگاران، دانشجويان و دانش‌آموزان كلاس‌هاى بالاى مدارس متوسطه بود. دانشجويان دانشكده افسرى تهران هر شب‌جمعه در خزر و طبقه بالاى پاساژ اجتماع مى‌كردند و با خريدن يك لوله بلند و باريك كالباس آن را با نان بولكا (سفيد) و خيارشور و گوجه فرنگى مى‌خوردند.

صاحبان اين مغازه‌ها معمولا از ارامنه جمهوري بودند كه با خوشرويى جوانان را مى‌پذيرفتند. شب جمعه در ساندويچ‌فروشى‌هاى خيابان‌هاى استانبول، نادرى، لاله‌زار و لاله‌زارنو غلغله‌اى بود.

دانشجويان دانشكده افسرى ارتش از مشتريان وفادار ساندويچ‌فروش‌هاي لاله‌زار نو بودند زيرا آنها در طول هفته هر روز ناهار ساچمه پلو (عدس پلو)، علف پلو (سبزي پلو)،‌ آش گل گيوه (آش كشك) طاس كباب، راگو، قيمه پلو، چلوخورش علف دانشكده (قورمه سبزي) و كتلت‌هايي كه از سفتي و سختي شباهت به آجر پاره داشتند خورده و شب جمعه ميل داشتند ساندويچ كالباس و سوسيس بخورند.

آنها هر دو، سه نفر دور يك لوله نيم مترى كالباس سيردار جمع شده قطعات بريده آن را با رغبت و اشتهاي زيادى همراه نان بولكاى ترش مزه و گوجه‌فرنگى و خيارشور به معده مى‌فرستادند. آن زمان از سس ساندويچ اثرى نبود و به جاى آن ساندويچ‌فروش‌ها در نهايت سخاوت مقداري كره اعلا لاى نان مى‌ماليدند.

در خيابان جمهورى(شاه‌آباد سابق) دكه ساندويچ‌فروشى اسلامى جمع و جورى بود كه به جاى كالباس، كوكو، كتلت و تخم مرغ لاى نان مى‌گذاشت و كار او هم بسيار گرفته بود. ساندويچ از سال‌هاي حدود ۱۳۳۵ به شهرستان‌ها نيز انتقال يافت.

در سال‌هاى اول افراد محترم و آبرومند رفتن به ساندويچ‌فروشى‌ها را دون شأن مى‌ديدند و حداكثر رضايت مى دادند به چلوكبابى و چلوخورشتى بروند.

همان طور كه در عصر ناصرى نيز رفتن به رستوران و چلوكبابى كارى خلاف آبرو تلقى مى‌شد و مى‌گفتند فلاني سفره درست و حسابى ندارد كه به دكه نان وكباب يا دكان چلوكبابى مى‌رود اما كم‌كم رفتن به دكان ساندويچ‌فروشى متداول شد و امروز بسيا‌رى خوردن ساندويچ را بر صرف غذا در خانه ترجيح مي‌دهند. حتي حدود سال‌هاي دهه ۴۰ گفته مى‌شد كه تعداد كارگران ساندويچ‌فروشى‌ها تنها در شهرستان رشت به 16هزار نفر مي‌رسيد.

در دهه ۱۳۴۰ در بلوار كشاورز يك ساندويچ‌فروشى بزرگ به نام ۴۴۴ افتتاح شده بود.

نام فروشنده خوش اخلاق و خنده‌روى آن به نام على‌آقا را كسى نمى‌دانست و او را علي‌آقا ۴۴۴ مي‌خواندند. على آقا كه حتى بعدا معلوم نشد نام خانوادگي‌اش چيست با برادرش آقا داوود از ساندويچ‌فروشان موفق تهران بودند و سال‌ها عده زيادي دوست داشتند به مغازه ۴۴۴ بروند و ساندويچ ۴۴۴ بخورند. على آقا بعدها خود مستقلا فروشگاهى در سه‌راه طالقانى تاسيس كرد.

«یاهو» جاسوس ایران است

 
روزنامه «کوریره دلاسرا» ایتالیا در مطلبی با عنوان «یاهو، جاسوس ایران» مدعی شد: «شرکت اینترنتی «یاهو» اطلاعات مربوط به کاربران ایرانی خود را که در جریان اعتراض های پس ازانتخابات نقش داشتند در اختیار مقامات ایرانی قرار داده است.»



کوریره دلاسرا دیروز به نقل از سایت آمریکایی «Zdnet» نوشت: «شمار اطلاعات ارائه شده توسط یاهو به مقامات ایران به حدود 200 هزار کاربر ایرانی می رسد.»

به نوشته این روزنامه ایتالیایی، خبر سایت اینترنتی«Zdnet» ابتدا توسط یک وبلاگ دانشجویی فارسی زبان منتشر شده بود که پس از گذشت چند ساعت شرکت یاهو ضمن تکذیب آن، هرگونه ارتباط اطلاعاتی با ایران را رد و برخط مشی خود پیرامون اعتقاد به حریم خصوصی افراد تاکید کرد.

کوریره دلاسرا افزود: «به عقیده منابع ایرانی، یاهو این اطلاعات را دراختیار مقامات تهران قرار داد تا مانع فیلتر شدن سایت خود در ایران شود.»

 


 

نوشته شده توسط mahsa در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت


.در این صورت ازدواج نکنید!

روزنامه جام جم نوشت:

‌ اگر در خانواده پدري و زندگي مجردي خود، مسووليت كاري را به عهده نمي‌گيريد يا كوتاهي مي‌كنيد.

2)‌ اگر با پدر، مادر، برادر و خواهر خود (كه به نظر شما غيرمنطقي بوده يا اخلاق دلخواه شما را ندارند) ارتباط سازنده و راضي‌كننده نداريد و نتوانسته‌ايد تعامل قابل قبولي ايجاد نماييد. (عدم تعامل و ارتباط اجتماعي صحيح با ديگران)

3) اگر در زندگي، مدام شغل خود را عوض كرده‌ايد، با دوستان زيادي به خاطر مشكلاتي قطع رابطه نموده‌ايد، رشته تحصيلي خود را تغيير داده يا ترك تحصيل كرده‌ايد، علائق خود را نيمه‌كاره رها كرده‌ايد و ثبات فكري، احساسي و رفتاري نداريد.

4) اگر تصور مي‌كنيد، افكار، احساس و رفتار همسرتان را در آينده به دلخواه خود تغيير مي‌دهيد. (خطاي شناختي)

5) اگر به دنبال همسر مناسبي هستيد به نحوي كه در زندگي مشتركتان در آينده با هيچ‌گونه مشكلي مواجه نشويد. (خطاي شناختي)

6) اگر در پي كسب لذت و علايق خود، كارها و مسووليت‌هايتان بر دوش ديگران قرار مي‌گيرد.

7) اگر فقط منطق و طرز نگرش خويش را قبول داريد و در برابر ديگران در حالت دفاعي يا حالت تهاجمي مي‌گيريد و قادر به درك افكار، احساس و رفتار ديگران نيستيد. (واكنش دفاعي و خود ميان‌بيني)

8) اگر نقاط ضعف و نقاط قوت خود را به صورت شفاف نمي‌بينيد. (عدم خودآگاهي)

9) اگر تاكنون با نظرات، انتقادات و پيشنهادات ديگران، تغييري در رفتارهاي شما ايجاد نشده است.

10) اگر مسائل كاري شما مانع ارتباط دوستانه و ارتباط دوستان شما مانع ارتباط صميمي در خانواده پدري مي‌شود يا مسائل و مشكلات شخصي شما در تمام حوزه‌هاي زندگي‌تان تاثير مي‌گذارد و در هم تنيده مي‌گردد.

11) اگر اصلا قادر به تغيير برنامه‌هاي از قبل طراحي شده خود نيستيد (حتي اگر شرايط تغيير كند) و بسيار متعصب، خشك و غيرقابل انعطاف هستيد. (عدم انعطاف‌پذيري لازم)

12) اگر قادر به درك احساسات، رفتار و افكار خانواده، دوستان و همكارانتان كه متفاوت از شما عمل مي‌كنند، نمي‌باشيد. (عدم آگاهي اجتماعي)

13) اگر بيشتر به جاي گوش‌كردن، صحبت مي‌كنيد و بيشتر از آن‌كه سعي كنيد ديگران را بفهميد، سعي داريد كه ديگران شما را درك كنند. (عدم مديريت رابطه)

14) اگر بسيار هيجاني هستيد و تنها هيجانات، شما را به سويي مي‌كشاند و قادر به تعويق انداختن خواسته‌هايتان نيستيد.

15) اگر براي رفتار، احساس و گفتار خود روش و برنامه‌اي نداريد و مرتب نسبت به ديگران عكس‌العمل نشان مي‌دهيد.

16) اگر عادت داريد به جاي حل مشكلات از آنها فرار كنيد يا اجتناب بورزيد يا واكنش شما نسبت به مسائل بي‌تفاوتي است. (پاسخ اجتنابي به رويدادها)

17) اگر در آينه نگاه ديگران، ‌شما فردي غرغرو، سرزنشگر، وابسته، احساساتي، بدبين، گوشه‌گير، پرخاشگر خودخواده، گوشت تلخ، غمگين به نظر مي‌آييد. (اختلال شخصيت)

18) اگر فكر مي‌كنيد از ميان چند ميليارد ساكنين كره زمين، فقط و فقط يك شخص مناسب شما است و ارزش ازدواج دارد و در غير اين صورت زندگي شما بي‌معنا شده و بايد بميريد و تا آخر عمر مجرد بمانيد.

19) اگر بدون اين‌كه خود را دقيقا ارزيابي كنيد و بشناسيد، دنبال همسر مناسب مي‌گرديد. (عدم شناخت خود)

20) اگر وضعيت فعلي‌تان راضي‌كننده نيست و براي رهايي و فرار از موقعيت، اقدام به ازدواج مي‌كنيد. (مشكل در شيوه حل مساله)


 

نوشته شده توسط mahsa در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت 11:48 موضوع | لینک ثابت


خیلی وقت ها درباره ی معضل ازدواج بحث میشه و خیلی ها راهکار می دن که چی کار کنیم تا جوون ها ازدواج کنن ولی من به یک چیزی رسیدم و اونم اینکه تا وقتی خود جوان ها احساس نکنن که وقت ازدواجشون رسیده هیچی نمی تونه باعث بشه که اونا به ازدواج فکر کنن!

من خودم هنوز خیلی از شروع زندگی جدیدم نگذشته. هر چند، چند روز اول همه چیز برام تازگی داشت و احساس می کردم اصلا وارد یه دنیای دیگه شدم! اما باور کنید بعد از دو هفته، فقط دو هفته! به این نتیجه رسیدم که اتفاق خاصی نیفتاده! تازه برای من که قبل از ازدواج زندگی خاصی داشتم اینطوره وای به حال کسانی که قبل از ازدواجشون یه زندگی معمولی و خوب رو تجربه کردن! با تمام این اوصاف شاید بشه گفت مهم ترین تغییری که ایجاد شده پیدا شدن انگیزه و امید برای آینده است. این تغییر رو وقتی بیشتر درک می کنید که می فهمید اتفاقات دیگه ای هم داره رخ می ده... اتفاقاتی که هم ازش می ترسید هم دوستش دارید... وقتی می فهمید دارید مادر یا پدر می شید! با اینکه من کلا میانه ی خوبی با مادر شدن و بچه داری و کلا بچه ها نداشتم تو این دو سه روز که فهمیدم دارم مادر می شم  نظرم به کلی عوض شده. احساس می کنم با تمام ترس و وحشتی که دارم دلم می خواد زودتر فرزندم رو در آغوش بگیرم و محبتی رو که همیشه حسرتش رو می کشیدم در حق فرزندم تمام کنم. دلم می خواد اونقدر بهش محبت کنم  که هیچ وقت احساس تنهایی نکنه ... دلم می خواد هیچ وقت ازش جدا نشم همیشه کنارش بشم تا مبادا یه روزی احساس بی کسی بهش دست بده. براش خیلی آرزوها و خیلی برنامه ها دارم. در عرض همین دو سه روز خودم رو از یاد بردم! هر چی آرزو برای خودم و آینده ی خودم داشتم حالا به نظرم بی اهمیت و حتی مسخره میاد!

من کسی رو نداشتم که از احساسم باهاش حرف بزنم. اومدم اینجا توی این وبلاگ حرفم رو گفتم. امیدوارم شما برام دعا کنید که مادر خوبی بشم....


 

نوشته شده توسط mahsa در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 19:47 موضوع | لینک ثابت


bf & gf

 

یک زمانی داشتن یک دوست از جنس مخالف خیلی قبیح بود! اما به نظر می رسه این روزها نه تنها بد نیست که به نظر بعضی ها ضروری هم هست! کاری به خوب و بد این رسم جدید (البته در ایران) ندارم. اما چیزی که خیلی به نظرم جالب بود اینه که اگه دختر باشید و دست کم  دوست شدن با دو سه تایی  پسر رو تجربه کرده باشید یا پسر باشید و با چند تا دختر رابطه داشته باشید متوجه می شوید که چقدر رفتار آدم های جنس مخالفتون به هم شبیه است! من که دخترم درباره ی پسرها نظر می دم. شما هم اگر خواستید از تجربیات خودتون بگید.

پسرها یا اعتماد به نفس خیلی بالایی دارند یا اعتماد به نفس خیلی پائینی! چون همه شون بدون استثناء در صحبت با یک دختر از این دو جمله استفاده می کنند :«به خدا من با بقیه ی پسرها فرق دارم!» و «به جون مامانم که از همه برام عزیزتره نمی خوام مختو بزنم! تو همین پنج دقیقه که با هم حرف زدیم خیلی ازت خوشم اومده چرا باور نمی کنی دوستت دارم؟؟!!» نمی دونم جمله ی اول رو به خاطر اعتماد به نقس زیادشون می گن که فکر می کنن با همه فرق دارن بژیا از اعتماد به نفس پائینشون که فکر می کنن دخترها درباره ی پسرها خیلی بد فکر می کنن که می خواد بگن من با بقیه فرق دارم!

البته قبول اینکه یک پسر اعتماد به نفس پائینی داشته باشه خیلی سخته! جالب اینجاست که اگر پسرها خیلی زشت هم باشند هیچ وقت زیر بار این موضوع نمی رن و کلی از خودشون تعریف می کنن! اما اگه یه دختر زیبای خفته هم باشه بازم اون قدر اعتماد به نفس نداره که بگه من خوشگلم!

پسرها معمولا اگر از قبل با هیچ دختری ارتباط نداشته باشند هم می گن من دو سه تا دوست دختر داشتم اما چون خیلی پررو بودند و حرفای بد می زدند باهاشون به هم زدم! اما چند وقت بعد وقتی خودشون شروع می کنن به حرفای «بد» زدن اولین توجیه شون اینه که آخه من و تو خیلی با هم صمیمی هستیم و این حرفارو با هم نداریم! وقتی هم می بینن طرف دختر به هیچ وجه کوتاه نمیاد و خیلی قاطی کرده! می گن به خدا می خواستم امتحانت کنم حالا دیگه مطمئنم تو همونی هستی که من می خواستم!!!

محتوای این پست وقتی برام جالب شد که تجربیات خودم رو در کنار تجربیات دوستان دیگه گذاشتم و متوجه این شباهت ها شدم و فهمیدم که انگار قدیمی ها راست گفتن که مردها سر و ته یه کرباس اند!!

توضیح: البته همیشه استثناءهایی هم وجود داره....


 

نوشته شده توسط mahsa در شنبه یازدهم مهر 1388 ساعت 12:42 موضوع | لینک ثابت


می دونی بهش و جهنم جای کیه؟

يک مردِ روحاني، روزي با خداوند مکالمه اي داشت:
خداوندا!
دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟
خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت.درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد!
افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر و مردني و مريض حال بودند. به نظر قحطي زده مي آمدند. آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد.
خداوند گفت: تو جهنم را ديدي!
بعد آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي بوده، مي گفتند و مي خنديدند.
مرد روحاني گفت: نمي فهمم!
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتياج به يک مهارت دارد! مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به همديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار تنها به خودشان فکر مي کنند!


 

نوشته شده توسط mahsa در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ساعت 11:17 موضوع | لینک ثابت


رستگاران

وقتی سریال رستگاران شروع شد خیلی ازش خوشم اومد. دلیلشم این بود که تو این سریال شخصیتی داشتیم به اسم ســــــــارا. سارا رو دوست داشتم. یه جورایی شبیه منه. تنهاست و تنهایی اذیتش می کنه. اما یه تفاوت مهم با من داره اونم اینکه خوشبخته! صاحب خونه ای داره که مثل پدر و مادر بهش رسیدگی می کنن و به چشم دختر خودشون بهش نگاه می کنن... این خیلی خوبه هاااا ولی هر چی رفتیم جلوتر شخصیت سارا کمرنگ تر شد. اصلا به زندگی سارا پرداخته نشد. انگار سارا تو فیلم بود که فقط دنبال خجسته بره!! اصلا یه گوشه چشمی به مشکلات زندگی یه دختر تنها نداشت. خود سارا می تونست سوژه ی یکسریال جذاب باشه... به هر حال! این نیز بگذرد!!!


 

نوشته شده توسط mahsa در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ساعت 13:37 موضوع | لینک ثابت


ای بابا

نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! انگار قرار نیست این دنیا به کام بشه ها!!!  این همه سال جون کندیم! خاک آرشه خوردیم! هی تند تند کنکور هنـــــــــــــــــــــر دادیم!!! نمی زارن که! چه قدر تقلب آخه؟ ها؟  فکر کنم یه زمانی از من به عنوان پیشکسوت ترین، مصرترین و با پشتکارترین هنرجوی مملکت تقدیر کنن!!  تا حالا با احتساب امسال ۳ سال کنکور دادم که رشته ی موسیقی  قبول شم. خو نشد دیگه! این ضرب المثل تا سه نشه بازی نشه هم بریزید دوررررررررر. من چون از رشته ی خودم که شیمی باشه اصلا خوشم نمیاد  اونقدر تلاش می کنم و با جدیت و پشتکار درس می خونم تا همه ی اونایی که تو کنکور تقلب می کنن و حق زحمت کش هایی مثل من رو نادیده می گیرن از رووو برن!


 

نوشته شده توسط mahsa در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ساعت 20:13 موضوع | لینک ثابت


چگونه فکر دیگران را بخوانیم؟؟؟

 

آیا مایلید به افکار کسی که کنار دستتان نشسته است پی ببرید؟ اگر با افراد زیادی مواجهه شده باشیم می توانیم بسیاری از افراد را حتی از نوع صحبت کردنشان نیز بشناسیم اما این شناخت در مواجهه حضوری با دانستن بسیاری از حالات اثبات شده در علم روانشناسی بهترین شناخت را نسبت به دیگران برایمان به ارمغان می اورد. اکنون با توجه به نکات ارائه شده میتوانید از روی هر یک از حالات زیر افکار آنها را بخوانید:


خوددار

اگر شخصی دستهایش را پشت کمر خود قفل کند این امر نشان میدهد که وی خود را بشدت کنترل کرده است . دراین حالت او سعی دارد خشم یا احساس نا امیدی را از خود دور کند. این فرد در واقع نشان میدهد که از اعتماد به نفس بسیار بالایی برخوردار است و میتواند در حالات مختلف بر خشم یا ناامیدی خود غلبه کند . در این حالت بهتر است با این فرد به آرامی ارتباط برقرار کرد

تدافعی

اگر انگشتان دستها به بازو گره خورده باشد این حالت نشان دهنده حالت تدافعی در برابر حمله غیر منتظره و ناگهانی یا بی میلی برای تغییر چهره شخص است. اگر انگشتها مشت شده باشند حالت بی میلی شدیدتر است در این حالت بهتر است با ارامش با شخص مورد بحث برخورد شود تا کم کم از حالت تدافعی خود خارج شده و ارتباطی زیبا را شروع کند

متفکر

گره کردن دستها به دسته های صندلی نشان میدهد که شخص سعی دارد احساس خود را مهار کند اما قفل کردن قوزک پاها به یکدیگر حالت تدافعی است این حالت شاید بیشتر در مسافران مظطرب هواپیما به هنگام پرواز و فرود دیده شود.

بسیاری از افراد این حالت را به نوعی رسیدن به تصمیمی بزرگ میدانند اما روانشناسان بالینی میگویند که حتی اظطراب نیز نشانه تفکر فرد است

دقیق

وقتی شخص انگشت سبابه خود را روی صورت و بقیه دستش را بصورت گره کرده در پایین صورتش قرار میدهد یعنی که فرد مورد نظر بسیار دقیق است. این حالت نشان میدهد که شخص با دقت زیاد به صحبت های شما گوش میدهد و یک یک کلمات شما را می سنجد و در عین حال در چهره او حالت انتقادی نیز به چشم میخورد اما این انتقاد جنبه دوستانه دارد و شاید بیشتر به منظور برقرار یک ارتباط بین دو نفر است

دودلی

انگشتهای گره شده زیر چانه و نگاه خیره نشان دهنده حالت تردید و دو دلی است . او به صحبت های شما و صحت گفته هایتان تردید میکند . در این حالت ممکن است آرنج روی میز قرار گرفته باشد به گفته برخی از روان شناسان نگاه خیره همیشه نشانه دو دلی است چرا که ثابت قدم و محکم بودن نگاه انسان را نیز مصمم و با اراده می سازد. شاید چون از نگاه شما تردید و دودلی آشکار است دیگران برای قدم جلو گذاشتن و دوست شدن با شما ترید دارند

بی گناه

دستهایی که روی سینه قرار گرفته باشند بهترین نمونه برای حالت بی گناهی و درستکاری است. این حالت به عقیده اکثر روانشناسان اثر باقیمانده ای از شکل سوگند خوردن است که در آن دست را روی قلب قرار میدهند. حالت تواضعی که در این عمل وجوددارد میتواند به شما بگوید که این فرد به رغم آنکه خود به بی گناهیش اذعان دارد ولی نمیداند چگونه آنرا به اثبات برساند و در عین حال بسیار مایل است تا دوست صمیمی برای بیان آنچه در قلبش میگذرد داشته باشد

مطمئن

دستهایی که به کمر زده میشود در مردها نشان دهنده آن است که فرد به آنچه میگوید اعتقاد و اعتماد کامل دارد. خانمها هنگامی که دست خود را به کمر میزنند نشان میدهند که به آنچه میگویند اطمینان دارند. اما در هر دو مورد این حالت به ما میگوید که فرد به هر حال احساس اطمینانی در گفته ها و رفتار خود دارد که میتواند به سادگی این شرایط را به دیگری نیز منتقل کند

مرموز

دستهای مشت شده در زیر چانه نشان میدهد که شخص نظریاتش را پنهان میکند و به شما اجازه می دهد تا صحبت خود را تمام کنید. آنگاه زمانیکه حرفهای شما پایان یافت در کمال آرامش به شما و نظریات شما حمله میکند. شگرد جالبی است. شخص ابتدا اطمینان شما را جلب میکند و سپس در نهایت آرامش به شما میگوید که شما و نظریاتتان را قبول ندارد

ظاهر ساز

در این حالت شخص آرام بنظر میرسد اما این آرامش پیش از توفان است این حالتی است که بیشتر روسا بخود میگیرند تا خود ر ا بگونه ای به زیر دستان نزدیک کنند و در عین حال جاذبه و جذابیت آنها نیز کم نشود. ظاهرسازی معمولا از آن دسته حالتهایی است که در بیشتر افراد دیده میشود ولی نوع آنها با یکدیگر متفاوت است . اما به هر حال حالت خوبی از یک فرد برای شروع یک ارتباط محسوب نمیشود

مالکیت

قرار دادن پاها روی هر چیز ( روی صندلی- میز-سکو و …) نشانه حالت مالکیت است. در یک میز گرد تنها رئیس اجازه دارد چنین حالتی داشته باشد و از این طریق آرامش خود را نشان دهد. روان شناسان این حالت را حالت مالکیت میدانند که در نهایت به عقیده فرد مورد نظر به موفقیت وی در کارها منجر خواهد شد

اعتماد به نفس

تکیه زدن به صندلی درحالتیکه دستها پشت سر قفل شده نشان دهنده اعتماد به نفس قوی است . اگر شخصی در این حالت صحبت میکند به گفته های خود اعتماددارد و اگر به صحبت های شما گوش میدهد به خود زحمت ندهید ا و خود همه ماجرا را میداند


 

نوشته شده توسط mahsa در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 18:25 موضوع | لینک ثابت


چرا بايد به ايران افتخار كنيم؟

 

1- اولين مردماني كه سيستم اگو يا فاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون از شهر اختراع كرد ايرانيان بودند .
2- اولين مردماني كه اسب را به جهان هديه كردند ايرانيان بودند .
3- اولين مردماني كه حيوانات خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند .
4- اولين مردماني كه مس را كشف كردند ايرانيان بودند .
5- اولين مردماني كه آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند .
6- اولين مردماني كه ذوب فلزات را آغاز كردند ايرانيان بودند در شهر سيلك در اطراف كاشان .
7- اولين مردماني كه كشاورزي را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ايرانيان بودند .
8- اولين مردماني كه كشتي يا زورق را ساختند ايرانيان بودند به فرمان يكي از پادشاهان زن ايراني.
9- اولين ارتش سواره نظام در دنيا توسط سام ايراني اختراع شد با 115 سرباز .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پيش در جنوب ايران ، ايرانيان بودند .
10- اولين مردماني كه به كرويت زمين پي بردند ايرانيان بودند .
11- اولين مردماني كه قاره آمريكا را كشف كردند ايراينان بودند و كريستفكلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهاي ايراني كه در كتابخانه واتيكانبوده به فكر قاره پيمايي افتادند .
12- كلمه شاهراه از راهي كه كورش کبير بين سارد پايتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده است .
13- اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط كورش كبير در شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد .
14- ديوار چين با بهره گيري از ديواري كه كورش در شمال ايران در سال 544قبل از ميلاد براي جلوگيري از تهاجم اقوام شمالي ساخت ، ساخته شد .
15- داريوش كبير طرح تعلميات عمومي و سوادآموزي را اجباري و به صورت كاملارايگان بنيان گذاشت كه به موجب آن همه مردم مي بايست خواندن و نوشتنبدانند كه به همين مناسبت خط آرامي يا فنيقي را جايگزين خط ميخي كرد كهبعدها خط پهلوي نام گرفت . ( داريوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000سال جلو تر از خود مي انديشيد . )
16- داريوش براي ساخت كاخ پرسپوليس كه نمايشگاه هنر آسيا بوده 25 هزاركارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به كار گماشته بود وبه هر استادكار هر 5 روز يكبار يك سكه طلا ( داريك ) مي داده و به هرخانواده از كارگران به غير از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن- كره - عسل و پنير ميداده است و هر 10 روز يكبار استراحت داشتند .
17- داريوش براي اولين بار در ايران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاك-سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنيان نهاد .
18- اولين راه شوسه و زير سازي شده در جهان توسط داريوش ساخته شد


 

نوشته شده توسط mahsa در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ساعت 17:15 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting